تبليغاتX
د ا س ت ا ن ک


داستانکهای محمد جواد نوری

بادکنک ...

 

از فرط خستگی به یکی از درختهای پارک تکیه داده بود، دستانش را به هم می مالید و با بخار دهانش، گرمشان می کرد. گاهی با دیدن رهگذری سمت اش می دوید و ملتمسانه می گفت:« تو رو خدا یکی بخر»

ظاهر آشفته و نامرتبی داشت، از قد و هیکلش می شد سنش را کمتر از 12 سال تخمین زد، اما ترکیب صورتش نسبت به سنی که داشت پخته تر نشان می داد. انگار بچگیش را به فراموشی سپرده بود، این را از غمی که در چهره اش آشکار بود می شد فهمید. مشغله ی فکری اش مثل یک مرد بزرگ، این بود که چطور درآمد بیشتری داشته باشد. مثل عقابی که چشمانش را برای طعمه تیز می کند به دنبال کسی بود که بتواند جنس هایش را بفروشد.

در همین حال چشمش به پسر هم سن و سالی که با پدرش توپ بازی می کرد، می افتد. به آنها خیره می شود، غم هایش را برای یک لحظه فراموش کرده و بی اختیار لبخند میزند. یادش می افتد هنوز بچه است و باید بچگی کند. همینطور در افکارش غرق می شود که مرد چاق و قد بلندی که همراه با دختر کوچکش نزدیک می شدند، توجهش را جلب می کند. در یک آن، همه چیز را از ذهنش پاک می کند و مثل یک سرباز وظیفه ، بی اختیار هدفش را دنبال کرده به سرعت طرفشان می دود. به چند قدمی شان که می رسد، شروع می کند به تبلیغ:« آقا تو رو خدا یکی از اینا واسه دخترت بخر.» مرد، بدون توجه می گذرد. اما پسرک نا امید نمی شود: «آقا تو رو خدا بخر دیگه» مرد نگاهی خشمگین به پسرک انداخته و زیر لب می گوید: «عجب زبون نفهمیه» امیدش را از دست نمی دهد و لبه کت مرد را می کشد. مرد، دست پسر را محکم پس زده و می گوید: «برو گمشو دیگه»

   پسرک یک لحظه سکوت می کند ، یادش می آید. چیزی به شب نمانده و هنوز چیز زیادی نفروخته. آخرین تلاشهایش را هم انجام می دهد، دست مرد را می کشد: «بابام خونه رام نمیده، یکی بخر دیگه، صد تومنه» این دفعه مرد با عصبانیت یقه پسرک را گرفته و پرتش می کند. پسرک روی زمین می افتد و بر اثر خراشیدگی، دستش خونی می شود. ناامید شده و چشمانش پر از اشک می شوند. می خواهد گریه کند اما      می داند بی فایده است و کسی نیست که یاریش کند. از جایش بلند می شود، خون دستش را روی لباس تیره و کثیفش پاک کرده و راه می افتد. باز صدای غمگینی فضای پارک را پر می کند: «بادکنک... بادکنک...   

البته نمی شد بهش گفت داستان. فقط یه دست نوشت ساده بود.

 منتظر نظرات گرمتون هستم.


+ نوشته شده توسط محمد جواد در چهارشنبه 1385/12/23 و ساعت 22:35 |