تبليغاتX
د ا س ت ا ن ک


داستانکهای محمد جواد نوری

کجاست؟

 

- کجاست؟   کجاست؟

با ابروهای درهم کشیده و موهای پریشان داخل اتاق می شود و هرچه جلوی دستش می آید را با عصبانیت پَرت می کند. نزدیک کمدش می شود و به دنبال گمشده ای، همه چیز را به هم می ریزد. زیر چشمی، نگاهی به من می اندازد و چیزی با خودش می گوید:

- آخه چند دفعه گفتم کسی به وسایل شخصیم دست نزنه؟ به عینک من چیکار دارین؟

عصبی و سردرگم است، از گشتن کمد، چیزی عایِدش نمی شود. درِ کمد را محکم به هم می زند و بر می گردد. از جلوی آینه قدیِ چسبیده به دیوار می گذرد، با تعجب می ایستد، سمت آینه  برمی گردد و نیم نگاهی به آن می اندازد، خجالت زده می شود از پیش قضاوتش، اخمهایش را باز می کند، عینک را از روی سرش برمی دارد و به سرعت از اتاق خارج می شود.


+ نوشته شده توسط محمد جواد در دوشنبه 1385/11/16 و ساعت 9:21 |