تاریک و...
تاریک و وحشتناک بود، بوی گَندِش، حالمو بِهَم میزد. یاد سیاه چال مدرسمون افتادم. هر طرف می چرخیدم چیزی جز سیاهی نمی دیدم. کم کم داشت نفسم تنگ می شد و نزدیک بود خفه شم، که در همین لحظه صدای مادرم رو شنیدم که با صدای بلند گفت: «مگه دیوونه شدی!؟» ب
سطل زباله رو سریع از روی سرم برداشتم و خجالت زده سمت اتاقم رفتم.