ترس ...
سکوت همه جا را فرا گرفته بود. عرق از سر و رویم می چکید. می دانستم امشب هم مثل شبهای پیش به سراغم می آید. اما من آمادگی کامل داشتم تا نابودش کنم. در جا میخکوب شده بودم. صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم. احساس کردم هر لحظه نزدیکتر می شود. چندین ساعت بود که انتظارش را می کشیدم. خودم را برای مقابله با او آماده کردم. دیدمش. وسیله دفاعی ام را برداشتم.
دمپایی را به طرفش پَرت کردم. ایندفعه به هدف خورد. ای سوسک کثیف...
+ نوشته شده توسط محمد جواد در جمعه
1385/11/27 و ساعت 12:8 |